|
پای پیاده رفتم تا ماه رازی توی هوا بود. با هر نسیمی بوی داستان می آمد داستانهایی که تا به حال کسی نشنیده؛ شترهای همیشه تشنه؛ سرگردان بیابان. پرنده ای که از دورترین مسافر خبر می آورد در آسمانی پر از پریزادگان، در جهانی که روی دوش فیل ها سوار است شاید اگر وقتی به آدمهای بزرگی تبدیل شدیم سوی چشمهایمان کم نمیشد و گوش هایمان پر از صدای شهر ،هنوز همه چیز را می شنیدیم. همه چیز را می دیدیم. دیگر صدای بال سیمرغ را نشنیدیم دیگر زیر پتو با موجودات کوچک سرزمین های دور گفتگو نکردیم .رنگهایمان خاکستری و سیاه شد و هرچه برگ سبز بود دیگر فقط آوند بود و سبزینه. گذاشتیم جادو از نقاشیهایمان برود دفترهایمان پراز حساب وکتاب شد به جای نقشه ی سرزمین های افسانه ای. در کیف هایمان موجودات خیالی را به مدرسه نمیبردیم و قوطی کبریت های خالی دیگر جای زندگی هیچ کس نبود، نشانه ی این بود که باید قوطی را دور انداخت و کبریت جدید خرید. چه میشد اگر یک روز پای پیاده میرفتیم تا ماه؟ می نشستیم رویش و از آن بالا زمین کوچک را و اتاق خواب کودکی هایمان را با پنجره بازش نگاه میکردیم که پر از جادو و زبانهای ناشناس سرزمین های گمشده بود؟ چه میشد اگر یکی از ما خوابهای کودکیمان را نقش میزد؟ دختر نگذاشت از یاد آدمها برود رنگ خواب هایشان. افروز ضیایی
جمعه 23 مرداد تا چهارشنبه 28 مرداد در هپتاگالری |
|
| منبع : هپتاگالری | تاریخ انتشار : 1394/05/26 |



